قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1412
تاريخ الفي ( فارسى )
ماه صفر سال مذكور روى نمود . عمر جعفر سى و هفت سال بود . در تاريخ مسعودى مسطور است كه از ابتداى حكومت برامكه و تسلّط ايشان در ايّام خلافت هارون الرّشيد تا آن زمان كه جعفر كشته شد هفده سال و هفت ماه و يازده روز بود . و در همان روز ، سندى بن شاهك در بغداد يحيى و فضل و ساير متعلّقان « 1 » و خويشان ايشان را محبوس گردانيد و انواع محن و بلا بر آن قوم روى نمود . و سر جعفر را با جسدش به بغداد فرستاد تا سرش بر يك طرف جسر و جسدش بر طرف ديگر بياويختند و بعد از مدتى جسدش را بسوختند . و در روضة الصّفا مسطور است كه از غرايب امورى كه مورّخان ذكر كردهاند ، و العهدة على الرّاوى ، آن است كه شخصى از اهل دفتر مىگفت كه روزى دفتر اخراجات هارون الرّشيد به نظر من رسيد . در ورقى نوشتهاى ديدم كه در روز قتل جعفر بفرمود كه بر سبيل انعام چندين زر و سيم و كسوت و فرش و عطر تسليم ابو الفضل جعفر بن يحيى ، أدام اللّه كرامته ، كرده شد . و من آن صلات را ميزان كردم . سى هزارهزار دينار مىشد . و در ورقى ديگر ديدم كه بهاى نفط و بوريا كه جعفر بن يحيى را به آن سوختند چهار درم و نيم دانگ بود « 2 » . در تاريخ يافعى مسطور است كه يكى از امراى عباسيّه نقل مىكند كه روزى عيد بود كه من به خانهء مادر خود درآمدم . ديدم كه ضعيفهاى با جامهء كهنه و پارهپاره نزد مادر من نشسته . مادر من از من پرسيد : اين ضعيفه را مىشناسى ؟ گفتم : نى . گفت : عتّابه ، مادر جعفر برمكى ، است . من تعجّب كردم و گفتم : اى مادر ، از عجايبى كه مشاهده كردهاى شمّهاى بگوى . گفت : يك سال قبل از اين ، عيدى بر من گذشت كه چهارصد كنيزك به زيب و زينت تمام پيش من ايستاده بودند و من با
--> لو ان جعفر هاب اسباب الروى * لنجا بمهجته طمر ملجم و لكن من حذر المنون بحيث لا * يسموا اليه به العقاب القشم لكنه لما تقارب وقته * لم يدفع الحدثان عنه منجّم و ترجمهء فارسى اين اشعار تقريبا از اين قرار است : اگر جعفر از مرگ بيمى داشت مىتوانست با مركبى سبكسير و راهوار جان خود را نجات دهد . براى احتراز از مرگ مىتوانست مأمنى بيابد كه عقاب تيزچنگ زمانه او را نيابد ، ولى چون اجل فرارسيده بود هيچ منجّم ماهرى نتوانست او را از حدوث واقعه در امان بدارد ؛ - بووا ، برمكيان ، ترجمهء ميكده ، ص 125 . ( 1 ) . فقط محمّد بن خالد برادر يحيى ، از تعقيب و آزار مأمورين هارون در امان بود . ضياء الدين برنى مىنويسد : « محمّد خالد با برادر نيك نبود و در ابتداى محنت برامكه در عيش و عشرت و شراب و ذوق مشغول گشته ، چنان كه ميان مردم مىنمود كه او را از برافتادن ايشان هيچ غمى و اندوهى نيست . » - اخبار برمكيان ، به نقل از محشى بووا ، برمكيان ، ص 128 . ( 2 ) . هندو شاه نخجوانى ( تجارب السّلف ، ص 147 ) اين داستان را از قول عمرانى مورّخ ذكر كرده است و مرحوم استاد سيد حسن قاضى طباطبايى ، اين شخص را با قيد احتياط على بن محمّد بن احمد خوارزمى معروف به « ابو الحسن عمرانى » مىداند كه شاگرد زمخشرى بوده و در سال پانصد و شصت وفات يافته است . داستان مزبور از زبان عمرانى در تاريخ بيهقى ( چاپ غنى و فيّاض ، ص 194 ) نيز بتفصيل آمده است .